خرید بک لینک

امیرعباس داشت پرتقال میخورد

مانی هم شروع کزد به پرتقال خوردن

درحالیکه قبلش تا بهش پرتقال میدادیم با دستاش فشار میداد آبش بریزه رو فرش

بعد مادرشوکت میگه بچه بچه میخواد

برچسب: نویسنده: یلدا اسدی تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 15:54

زهرا میگه اعظم یک هفته مشهد بودن وقتی برگشتن دیدن باغچه شون پر شده از شاهی و تره پارساله که تازه سبز شده

برچسب: نویسنده: یلدا اسدی تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 15:54

امروز اومدم سوار آسانسورشم عمه بی بی رو دیدم

با چادرش محکم بقلم کرد

گفت عمه عروسم میخواد زایمان کنه،دیدم تو کشیکی خیالم راحت شد

درنهایت پسرکوچولو ساعت ۷و۴۵ عصر بدنیا اومد

برچسب: نویسنده: یلدا اسدی تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 15:54

از پنح شنبه عصر تا الان که سمنانیم،۸جا مهمونی رفتیم،دوتاشم کنسل شد تازه

برچسب: نویسنده: یلدا اسدی تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 19:23

مانی رو که عوض میکنم لباس زیرش که سرهمیه آویزوت میشه پدرشوهر بهش مبگه شلیته

برچسب: نویسنده: یلدا اسدی تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 19:23

اگه حال منو داشتی سر به آسمون میذاشتی رادیو آوا-الان

برچسب: نویسنده: یلدا اسدی تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 19:23

صفحه بندی